03/07/2007
آدرس جدید وبلاگ آنارشیسم
وبلاگ آنارشیسم به آدرس زیر منتقل شد:
http://anti-state.blogfa.com
07:43 Permalink | Comments (0) | Email this
02/24/2007
پرسش و پاسخی دربارهیِ آنارشیسم (مصاحبه با نوآم چامسکی)
توضیحی کلی دربارهیِ همهیِ پرسشها:
هیچکس مالکِ اسمِ «آنارشیسم» نیست. این واژه برایِ جریانهایِ مختلف و بسیار متفاوتی در میدانهایِ اندیشه و عمل به کار میرود. بسیاری آنارشیستهایِ صاحبسبک هستند که، غالباً با اعتماد و تعصبی شدید، معتقد اند تنها روشِ درست، روشِ خودِشان است، و دیگران سزاوارِ این اسم نیستند (و شاید حتی دیگران را بهنوعی مجرم یا خیانتکار هم بداننند). نگاهی به ادبیاتِ آنارشیستییِ معاصر، بهخصوص در غرب و در حلقههایِ روشنفکری (که شاید حتی خودِشان اصلاً از اسمِ آنارشیسم خوشِشان نیآید)، فوراً میبینیم درست مثلِ ادبیاتِ سکتاریستییِ مارکسیست-لنینیست، قسمتِ بزرگی از آن، به عیبجویی از دیگران و شرحِ انحرافاتِشان خلاصه شده است. متأسفانه نسبتِ چنین چیزهایی به کارهایِ واقعاً سازنده بسیار زیاد است.
بهشخصه، من هیچ اطمینانی دربارهیِ دیدگاههایِ خود دربارهیِ «راهِ درست» ندارم، و تحتِ تأثیرِ عقایدی هم قرار نمیگیرم که دیگران، ازجمله دوستانِ خوب و نزدیکَم، با اطمینانِ کامل بیان میکنند. برعکس، فکر میکنم هنوز خیلی کمتر از آن میدانیم که بتوانیم چیزهایِ زیادی را با اطمینان بیان کنیم. میتوانیم برایِ فرمولهکردنِ دیدگاههایِ بلندمدتِمان، اهداف و آرمانهایِمان بکوشیم؛ همچنین میتوانیم (و باید) خود را وقفِ تحقیق دربارهیِ مسائلِ مهمِ انسانی کنیم؛ اما شکافِ میانِ ایندو معمولاً بسیار زیاد است، و اوقاتِ بسیار کمی پیش میآید که بتوان جز در سطحی بسیار کلی و مبهم میانِ بررسییِ علمی و بیانِ آرمانها پلی زد و به هم مربوطِشان ساخت. این شخصیتِ من (شاید ضعف، شاید نه) خود را (بهروشنی) در واکنشَم به پرسشهایِتان آشکار خواهد ساخت.
۱. ریشههایِ فکرییِ اندیشهیِ آنارشیسم چیستند، و چه جنبشهایی در طولِ تاریخ آن را تکامل بخشیده و زنده نگاه داشته اند؟
فکر میکنم آن جریانِ آنارشیستی که دلبستهئَش هستم (چه در آنارشیسم جریانهایِ مختلفی هست)، در روشنگری و لیبرالیسمِ کلاسیک ریشه داشته باشد، و به نحوِ جالبی، حتی به انقلابِ علمییِ سدهیِ هفدهُم بازگردد؛ ازجمله حتی میتوان به مفاهیمی مثلِ عقلگرایییِ دکارتی اشاره کرد، که معمولاً استبدادی و ارتجاعی شمرده میشوند. مطالبی در این مورد نوشته شده (به عنوانِ مثال، تاریخنگارِ اندیشهها، هری براکن (Harry Bracken) هم در این مورد چیزهایی نوشته). مطالب را تکرار نمیکنم، فقط بگویم که با نویسنده و فعالِ مهمِ آنارکوسندیکالیست، رودولف روکر (Rudolf Rocker) موافق ام که اندیشههایِ لیبرالیسمِ کلاسیک به گلِ سرمایهدارییِ صنعتی نشستند، و هیچگاه نتوانستند دوباره راه بیاُفتند (به نوشتههایِ روکر در دههیِ ۱۹۳۰ ارجاع میدهم، چند دهه بعد کاملاً متفاوت میاَندیشیده). به نظرَم این اندیشهها مدام بازتولید میشوند، چون درواقع بیانگرِ نیازها و احساساتِ حقیقییِ انسان هستند. جنگِ داخلییِ اسپانیا احتمالاً مهمترین مورد در تاریخِ آنارشیسم باشد. البته درستتر خواهد بود بگوییم انقلابی آنارشیستی که در ۱۹۳۶، در شکلهایِ مختلف، قسمتِ بزرگی از اسپانیا را فرا گرفت. این انقلاب شورشی یکشبه نبود، بلکه طیِ دههها آموزش، سازماندهی، مبارزه، شکستها و گاه پیروزیهایِ مقطعی پخته و آماده شده بود. این اتفاق آنقدر مهم بود که توانست خشمِ همهیِ سیستمهایِ قدرتِ مرکزی را بر اَنگیزد: استالینیسم، فاشیسم، لیبرالیسمِ غربی؛ اینها همه با هم متحد شدند تا انقلابِ آنارشیستی را شکست دهند، و چنین هم کردند؛ این به نظرَم نشانهیِ اهمیتِ آن اتفاق است.
۲. منتقدان معمولاً به آنارشیسم ایراد میگیرند که «اتوپیایی بیشکل» است. شما معتقد اید که هر عصری در طولِ تاریخ شکلهایِ قدرت و استثمارِ خود را دارد که باید به چالش کشیده شوند، و بنابراین هیچ دکترینِ خاصی نیست که همیشه کار کند. به نظرِتان چه فهمِ خاصی از آنارشیسم برایِ این دورهیِ تاریخی مناسب است؟
موافق ام که آنارشیسم بیشکل و اتوپیایی است، ولی نه به اندازهیِ دکترینهایِ احمقانهیِ نولیبرالیسم و مارکسیست-لنینیست و ایدهئولوژیهایِ دیگری که سالها به قدرتمندان خدمتِ فکری ارائه کرده اند. این امر را میتوان خیلی آسان توضیح داد. دلیلِ بیشکلییِ کلی و فقرِ اندیشه (که غالباً خود را پشتِ کلماتِ بزرگ نهان میسازد) این است که هنوز سیستمهایِ پیچیده از قبیلِ جامعهیِ انسانی را خوب نمیفهمیم؛ و تنها میتوانیم حدسهایی دربارهیِ شیوههایِ درستِ تغییر و بازسازییِشان بزنیم، که طبیعتاً چندان معتبر نیستند.
آنارشیسم، از نظرِ من، تجسمِ این ایده است که دلیل و استدلالِ کافی و درستی برایِ اثباتِ ضرورتِ اتوریته و سلطه وجود ندارد. آنان که به سودِ این نهادها سخن میگویند موظف اند برایِ نتیجهگیرییِشان دلایلِ قدرتمندی ارائه کنند. اگر نتوانستند، پس نهادهایِ موردِ دفاعِشان را باید غیرِمشروع تلقی کرد. اینکه چهگونه باید با اتوریتهیِ غیرِمشروع برخورد کرد، این به شرایط و موقعیت بر میگردد، هیچ فرمولِ ثابتی ندارد.
در دورانِ معاصر، مثلِ هر زمانِ دیگر، مسائل در سطوحِ مختلفی طرح میشوند: از روابطِ شخصی در خانواده و دیگر جاها بگیرید، تا نظمِ سیاسی یا اقتصادییِ بینالمللی. اندیشههایِ آنارشیستی هم (که اتوریته را به چالش میکشند و نشان میدهند که توجیهاتی که برایِ خود تراشیده نادرست اند) همهجا به شکلِ درخور میتوانند اجرا شوند.
۳. آنارشیسم بر مبنایِ چهنوع تصوری از طبیعتِ انسان اندیشیده شده؟ آیا مردم در جامعهیی تساویگرا انگیزهیِ کمتری برایِ کار خواهند داشت؟ آیا نبودِ حکومت این فرصت را به قدرتمندترها نمیدهد که ضعیفان را استثمار کنند؟ آیا تصمیمگیرییِ دموکراتیک باعثِ بروزِ درگیریهایِ زیاد و ناتوانی در تصمیمگیری نمیشوند؟
«آنارشیسم»، آنطور که من به آن معتقد ام، بر این امید مستقر شده (با ضعفی که دانشِمان دارد، نمیتوانیم فراتر از این برویم، و فقط باید از امیدها صحبت کنیم) که عناصرِ اصلییِ طبیعتِ انسان چیزهایی از قبیلِ حسِ همدردی، همکارییِ متقابل، اتحاد، نگرانی برایِ دیگران و امثالِ اینها را در خود دارد.
آیا مردم در جامعهیی تساویگرا کمتر کار خواهند کرد؟ تا وقتی با نیازِ معاش به کار وادار میشوند، یا به امیدِ پاداشِ مادی کار میکنند، بلی، اگر آزادِشان گذارید کمتر کار خواهند کرد. فکر میکنم باید آسیبشناسانه با این مطلب برخورد کرد، مثلِ وضعیتِ افرادی که از شکنجهیِ دیگران لذت میبرند. ولی افرادِ موافق با این اندیشهیِ لیبرالیسم کلاسیک که کارِ خلاقانه را جزئی را از طبیعتِ انسان میداند (فکر میکنم این چیزی است که همواره، وقتی شرایط مهیا باشد، حتی در میانِ کودکان و کهنسالان به وفور دیده میشود) نسبت به اندیشهیِ ذاتیبودنِ این انگیزهیِ گریز از کار بدگمان خواهد بود؛ این عقیدهیی است که خیلی به کارِ قدرت و اتوریته میخورد، ولی غیر از خدمت به آنها، کارآیییِ دیگری ندارد.
آیا نبودِ حکومت به قدرتمندان اجازهیِ استثمارِ ضعفا را خواهد داد؟ نمیدانیم. اگر چنین باشد، پس باید شکلهایی از سازمانِ اجتماعی برایِ جلوگیری از وقوعِ جرم ساخته شوند (امکاناتِ فراوانی برایِ این کار هست).
نتایجِ تصمیمگیرییِ دموکراتیک چه خواهد بود؟ باز هم پاسخ را نمیدانیم. باید از آزمون و خطا بیآموزیم. اجازه دهید بیآزماییمَش تا بفهمیم.
۴. آنارشیسم را گاه سوسیالیسمِ آزادیخواه مینامند. فرقَش با ایدهئولوژیهایِ دیگری، از قبیلِ لنینیسم، که معمولاً تحتِ نامِ سوسیالیسم جمع میشوند چیست؟
تفکرِ لنینیسم خواستارِ تشکیلِ حزبی پیشرو است که باید قدرتِ حکومت را در دست گرفته، و مردم را به توسعهیِ اقتصادی وادار کند، و درنهایت، با معجزهیی که معلوم نیست چهگونه اتفاق میاُفتد، به آزادی و عدالت برسد. طبیعتاً این ایدهئولوژی برایِ روشنفکرانِ رادیکال خیلی پذیرفتنی است، چه وسیله و توجیهی برایِ آنها است که حکومت را قبصه کنند. ولی من هیچ دلیلی (نه منطقی و نه تاریخی) نمییابم که وعدههایَش را جدی بگیرم. سوسیالیسمِ آزادیخواه (ازجمله تعدادِ زیادی از مارکسیستها) به درستییِ کلِ این قصیه را بهشدت رد کرده و کنار میگذارند.
۵. بسیاری «آنارکوکاپیتالیست»ها مدعی اند آنارشیسم یعنی آزادییِ کاملِ هرکس که هرچه میخواهد با ثروتَش انجام دهد و آزادانه با دیگران معامله کند. آیا شما هیچگونه سازگارییی میانِ سرمایهداری و آنارشیسم مییابید؟
آنارکوکاپیتالیسم، از نظرِ من، سیستمِ فکرییی است که اگر هرگاه به اجرا گذارده شود، شکلی از استبداد و ظلمُستم را موجب خواهد شد که در تاریخِ بشریت همتا نداشته باشد. کمترین امکانی برایِ اجرایِ اندیشههایِ (ازنظرِ من وحشتآورِ) آن وجود ندارد، چه به محضِ آغازِ کار، این اندیشهها جامعهیی که چنین خطایِ بزرگی کرده باشد را بهکلی نابود خواهند کرد. ایدهیِ «معاملهیِ آزاد» میانِ قدرتمند و سوژهیِ مفلوک و گرسنهئَش شوخییِ احمقانهیی بیش نیست. شاید ارزش داشته باشد نتایجِ عملییِ چنین اندیشهیی در سمیناری دانشگاهی برایِ چند دقیقه موردِ بررسی قرار گیرد، ولی فکر نمیکنم در هیچ موردِ دیگری جایِ صحبت دربارهیِ این اندیشه باشد.
البته باید چند جمله اضافه کنم، که من دربارهیِ بسیاری مسائل با کسانی که خود را آنارکوکاپیتالیست میدانند موافق ام؛ و برایِ سالها، تنها در نشریاتِ آنها میتوانستم چیز بنویسم. همچنین تعهدِشان به عقلانیت (که بسیار نادر است) را میستایم. ولی به نظرَم آنها به نتایجِ نظریهیِشان یا ضعفِ شدیدِ اخلاقییِ خود فکر نمیکنند.
۶. اصولِ آنارشیستی را چهگونه باید در امرِ آموزش پیاده ساخت؟ آیا نمره، مشق و امتحان چیزهایِ خوبی هستند؟ چه محیطی برایِ رشدِ آزادِ فکری مناسبتر است؟
نظراتِ من در این مورد تاحدی به تجربهیِ شخصی متکی است. فکر میکنم سیستمِ آموزشییِ مطلوب باید فرصتی فراهم سازد، که فرد، در راهی که خود میپسندد حرکت کند. درسدادنِ خوب، شبیهِ آبدادن به گیاه است، که به او امکان میدهد به شیوهیِ خودَش رشد کند، نه اینکه بخواهد ظرفی را از آب پر کند (البته بیاَفزایم که این اندیشهها متعلق به من نیستند، و آنها را عمدتاً از روشنگری و لیبرالیسمِ کلاسیک به عاریت گرفته ام). اینها اصولِ کلییِ مسئله هستند، و از نظرِ من به طورِ کلی درست اند. اینکه در هر وضعیتِ خاص چه باید کرد، با توجه به آگاهیمان نسبت به کمدانشییِ موجود، باید موردبهمورد آنها را بررسی کنیم.
۷. اگر میتوانید، سیستمِ کارِ روزمرهیِ یک جامعهیِ آرمانییِ آنارشیستی را برایِمان تشریح کنید. چه نهادهایِ سیاسی و اقتصادی وجود خواهد داشت، و چهگونه کار خواهند کرد؟ آیا پول خواهیم داشت؟ از مغازه خرید خواهیم کرد؟ مالکِ خانهیِ خود خواهیم بود؟ قانونی وجود خواهد داشت؟ چهگونه جلویِ وقوعِ جرم را خواهیم گرفت؟
این کاری نیست که بخواهم اکنون انجام دهم. اینها مسائلی هستند که باید در میدانِ مبارزه و آزمایش یاد بگیریم.
۸. دورنمایِ رسیدن به آنارشیسم در جامعهیِ خودِمان را چهگونه میبینید؟ چه قدمهایی باید برداریم؟
فرصتهایِ آزادی و عدالت نامحدود هستند. گامهایی که باید برداریم هم به چیزهایی بستهگی دارد که میخواهیم به دست آوریم. هیچ پاسخِ کلییی وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد. پرسشها به اشتباه طرح شده اند. یادِ تکیهکلامِ جالبی افتادم که در جنبش کارگرانِ روستایییِ برزیل (تازه از انجا باز گشته ام) رایج است: میگویند ابتدا باید کفِ قفس را به زمین برسانیم تا سپس بتوانیم به شکستنِ میلهها بپردازیم. گاهی حتی لازم میشود در برابرِ شکارچیانِ بیرون از قفس دفاع کنیم: به عنوانِ مثال، دفاع از قدرتِ نامشروعِ حکومتِ ملی در برابرِ استبدادِ سرمایهدارییِ خصوصییِ امروزینِ ایالاتِ متحده، چیزی است که باید برایِ هر شخصِ متعهد به عدالت و آزادی (هرکس، برایِ مثال، که معتقد است کودکان باید غذا برایِ خوردن داشته باشند) بدیهی باشد، اما فهم و پذیرشَش گاه برایِ کسانی که خود را آزادیخواه و آنارشیست میدانند بسیار دشوار میشود. این مسئله، به نظرَم، یکی از رفتارهایِ خودتخریبگر و غیرِعقلانییِ آدمهایِ قابلِ احترامی است که خود را چپگرا میدانند، و آنها را درعمل از زندهگی و نیازهایِ حقیقییِ مردم دور میکند.
نظرِ من این است. خوشحال خواهم شد دربارهیِ این موضوع بحث کنیم، و نظراتِ مخالف را بشنوم، ولی فقط به شرطِ آنکه فضا بگذارد فراتر از شعاردادن برویم. متأسف ام که شعاردادن بیشترِ جریاناتِ چپ را پر کرده، و جایِ کمی برایِ تردیدها و بحثهایِ ارزشمند گذاشته؛ بدبختی همین است.
__________________________________________________
چامسکی در نامهیی دیگر توضیحاتِ اضافهیی دربارهیِ اندیشههایَش دربارهیِ جامعهیِ آینده داد:
دربارهیِ جامعهیِ آینده…، ممکن است هرچه میخواهم بگویم تکراری باشد، اما این مسئلهیی است که از هنگامِ جوانی درگیرَش هستم. به یاد دارم، در حدودِ سالهایِ ۱۹۴۰، کتابِ جالبی به نامِ پس از انقلاب میخواندم، که نویسنده در حینِ نقدِ رفقایِ آنارشیستَش، با جزئیاتِ نسبی شرح داده بود که اسپانیایِ آنارکوسندیکالیست چهگونه باید سازمان داده شود (اینها خاطراتِ بیش از ۵۰ سالِ پیش اند، چندان انتظارِ دقت نداشته باشد). حس میکردم کارِ جالبی است، ولی از خود میپرسیدم آیا واقعاً دانش و فهمِمان از مسئله به جایی رسیده است که بتوانیم پرسشهایی چنین پیچیده دربارهیِ یک جامعه را با چنین دقتی پاسخ دهیم؟ طبیعتاً پس از سالها بسیار بیشتر آموخته ام، اما حاصلَش فقط افزودهشدن بر تردیدَم در این مورد بوده. در سالهایِ اخیر، بحثهایی خوبی در این زمینه با مایک آلبرت داشتم. او مدتی بود که مرا تشویق میکرد ایدههایَم دربارهیِ اینکه جامعه چهگونه باید کار کند را با جزئیات بنویسم، یا لااَقل واکنشی به مفهومِ «participatory democracy» (یعنی حکومتی دموکراتیک که افراد خود در حکومت نقش ایفا کنند) که عرض کرده بود نشان دهم. به دلایلِ یکسان از هر دو مورد سر باز زدم. فکر میکنم پاسخِ بیشترِ پرسشهایِ از اینگونه باید با تجربه آموخته شود. مثلاً بازار را در نظر بگیرید (در همان حدودی که در جامعهیی پایدار رو روبهرشد میتوانند نقش ایفا کنند). خوب میفهمم چهچیزَش برایِ جامعه مشکلساز است، اما این اصلاً کافی نیست که بتوانم بگویم سیستمی که نقشِ بازار را حذف کند بهتر کار خواهد کرد. موضوع صرفاً یک مسئلهیِ منطقی است، پاسخِ این پرسش را نمیدانم. همهجا چنین است.
به نقل از «سایت ترجمه»
08:20 Permalink | Comments (0) | Email this
02/23/2007
الکساندر شلیاپنیکوف، مظهر واقعی آرمانهای کارگران در میان رهبران حزب کمونیست شوروی
رهبران و اعضای کمیتهی مرکزی حزب کمونیست در آغاز انقلاب، همه، روشنفکران مهاجری بودند که پس از اوج اعتراضهایی که موجب پدید آمدن انقلاب کمونیستی روسیه شده بود، از خارج به کشور بازگشتند. تنها یک تن از اعضای رهبری حزب و کمیته مرکزی آن، کارگری واقعی و جوشکاری ماهر بود که تا پایان زندگی خویش همچنان کارگر باقی ماند. این شخص الکساندر شلیاپنیکوف بود. آیا امروز کسی این نام را میشناسد؟ او مظهر واقعی و مبین راستین آرمانهای کارگران در میان زمامداران کمونیست بود... در سالهای پیش از انقلاب، شلیاپنیکوف رهبر واقعی حزب کمونیست روسیه بود. لنین در آن روزگار رهبری حزب کمونیست را برعهده نداشت و در خارج از کشور به عنوان مهاجر سیاسی روزگار میگذرانید!
به سال 1921، شلیاپنیکوف رهبری جنبش مخالفان در مسائل کارگری را برعهده داشت. وی نشان داد که زمامداران کمونیست به طبقهی کارگر خیانت ورزیدهاند. اینان طبقهی کارگر را به بندگی و اسارت کشیدهاند و طبقهی جدیدی به نام طبقهی بوروکرات پدید آوردهاند. شلیاپنیکوف محو و نابود شد. او را بازداشت کردند و چیزی نگذشت که به سبب پایداری در اندیشهها و آرمانهای خویش تیرباران شد. شاید بسیاری از شما نام این مرد را نشنیده باشید. تکرار میکنم: پیش از انقلاب، لنین در رأس حزب کمونیست روسیه قرار نداشت؛ بلکه شلیاپنیکوف در مقام رهبر این حزب تلاش و کوشش میکرد.
از سخنان الکساندر سولژنیتسین در مجمع نمایندگان فدراسیون کار و کنگرهی اتحادیههای تولیدکنندگان آمریکا، در واشنگتن. سیام ماه ژوئن سال 1975
____________________________
مختصری از زندگینامۀ الکساندر شلیاپنیکوف
الکساندر شلیاپنیکوف Aleksandr Shlyapnikov از سال 1901 به عضویت حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه درآمد. وی که فردی کارگر بود، رهبری جنبش کارگری روسیه را در سالهای پیش از انقلاب، هنگامی که لنین و دیگران از ترس تعقیب پلیس تزاری در اروپا بسر میبردند(!)، بر عهده داشت. وی از پیروان اصول «دیکتاتوری پرولتاریای» مارکس و بر خلاف لنین مخالف سرسخت «دیکتاتوری حزب کمونیست» بود. شلیاپنیکوف که خود از رهبران برجستهی حزب کمونیست شوروی بود، عقیده داشت که حزب کمونیست نباید نقش حاکم را ایفا کند. وی میگفت: «حاکمیت از آن حزب نیست، بلکه از آن طبقۀ کارگر است». از این رو وی برای نقش سازمانها و اتحادیههای کارگری در ادارۀ کشور اهمیت بیشتری قائل بود. وی میگفت: «نباید دیکتاتوری حزب کمونیست جایگزین دیکتاتوری پرولتاریا شود». لنین که پیش از انقلاب اکتبر بارها صداقت خود را به اندیشهی «دیکتاتوری پرولتاریا» عنوان کرده بود، پس از انقلاب با آن به مبارزه برخواست و راه «دیکتاتوری حزب کمونیست بر پرولتاریا» را برگزید! وی به روشنی تمام نوشت: « وقتی ما را به پذیرش اصل دیکتاتوری یک حزب متهم میکنند، ما به آنان پاسخ میدهیم و میگوییم، آری، ما دیکتاتوری یک حزب را برگزیدهایم. ما بر این اصل تکیه کردهایم و از آن عدول نمیورزیم»! (رجوع شود به مجموعۀ آثار لنین به زبان روسی، جلد 24 ص 423). سال 1921 به دستور لنین هزاران تن از کارگران و مردم بیگناه در کرونشتاد، پتروگراد، کریمه و دیگر نواحی تیرباران و نابود شدند. لنین در آن روزگار مخالفان را که بیشتر از کارگران بودند، ضد انقلابی مینامید! شلیاپنیکوف در کنگرۀ دهم حزب کمونیست روسیه لنین را سخت مورد انتقاد قرار داد و گفت: « لنین با بیرحمی هر چه تمامتر پرولتاریا را دشمن انقلاب مینامد و تودۀ زحمتکشان را متهم میکند... بیماری حزب در جدا شدن دستگاه رهبری از تودۀ کارگر است... علل عدم رضایت کارگران را نباید در میان مخالفان، بلکه باید در درون کاخ کرملین جستجو کرد! متهم کردن ما نه تنها ابلهانه، بلکه غیر شرافتمندانه است».
(رجوع شود به متن تندنویسی شدۀ کنگرۀ دهم حزب کمونیست اتحاد شوروی، چاپ روسی، مسکو، 1963 ص 71-73).
شلیاپنیکوف همواره محبوب کارگران و زحمتکشان روسیه بود. وی سالیان دراز در زندانهای دهشتبار (ک.گ.ب) دستگاه امنیتی استالینی بسر برد و آخر کار به سال 1937 از سوی دژخیمان استالینی تیرباران شد.
برگرفته از کتاب «به زمامداران شوروی» از «الکساندر سولژنیتسین» ترجمۀ «دکتر عنایتالله رضا»
11:35 Permalink | Comments (0) | Email this
نظر ارسالی رفیق Makhno:
رفیق جان گرامی! چگوارا خودش یک ضد انقلاب اقتدار طلب بود؛ برداشتهای او از اقتصاد ارتجاعی، از سوسیالیسم دولتی و مدل روسی لنینیسم بود. زمانی که در بولیوی و کوبا به مبارزات "انقلابی" مشغول بود، صدها نفر را اعدام "انقلابی" کرد؛ در میان آنها حتی کودکان و چپگرایان دموکرات و سندیکالیست نیز یافت می شوند؛ شاهدان عینی از اعدام یک نوجوان توسط او با گلوله وجود دارد. چگوارا سایه یک اسطوره انقلابی است؛ نماینده دیدگاه سلسله مراتبی و بوروکراسی لنینی در جامعه ای به شدت مذهبی است؛ کاسترو نماینده بحق مارکس و عقاید ارتجاعی او درباره «بعد از انقلاب» است. استالین از مریخ نیامده بود؛ او برآمده از فقر فلسفه مارکس درباره سیاست و دولت سوسیالیستی و چیستی دیکتاتوری پرولتاریا بود، درحالی که امروز بر ما بدیهی است، نه فقط هیچ دولتی نمی تواند خوب باشد، بلکه دیکتاتوری خوب خودش ابلهانه ترین ایده موجود در چپ است؛ باید ارتجاع چپ و راست را یکجا درهم کوبید.
10:42 Permalink | Comments (0) | Email this
02/22/2007
اسطورۀ چِهگِهوارا! (چهگوارا که بود و چه کرد؟)
فیدل کاسترو پیوسته به انقلاب فرانسه استناد میکرد: پاریسِ ژاکوبنها، سنت ژوست [Saint Just] را داشت؛ هاوانای چریکها چهگوارا، نوع آمریکای لاتینی نچایف [Netschajew] را.
ارنستو چهگوارا که در 1928 به عنوان پسر یک خانوادۀ سرشناس در بوئنوس آیرس متولد شده بود، در دوران جوانی به تمامی نقاط شبه قارۀ آمریکا (منظور آمریکای جنوبی و مرکزی است) سفر کرد. او که پسر یک شهروند از طبقۀ متوسط بود و بیماری آسم مزمن جسم او را ضعیف کرده بود، پس از آنکه با یک دوچرخۀ موتوری به نقاط مختلف، از دشتهای وسیع آرپانتینی گرفته تا جنگلهای آمریکای مرکزی، سفر کرد، تحصیلات خود را در رشتۀ پزشکی به پایان برد.
او در سالهای نخست دهۀ پنجاه وضعیت اسفبار گواتمالا در زمان رژیم ترقیخواه «یاکوبو آربنز» [Jacobo Arboenz] را که به وسیلۀ آمریکاییها ساقط میشود - تجربه میکند. چهگوارا نفرت از ایالات متحده آمریکا را میآموزد! او در 1957 به یک دوست خود (نامه به رونه راموسی لاتور [René Ramos Latour]، نقل شده در Jeaunine verdés - Leroux, Lalune et le Cauolillo، پاریس 1989) مینویسد: « من به علت تعلیمات ایدئولوژیکی خود از جمله آنهایی هستم که عقیده دارند که مشکلات این جهان در پشت آنچه به اصطلاح پردۀ آهنین نامیده میشود، قرار دارد!» او یک شب در مکزیک به یک وکیل جوان تبعیی کوبایی برخورد میکند که در تدارک بازگشت به میهن خویش است: فیدل کاسترو. چهگوارا تصمیم میگیرد که همراه این کوبایی باشد و در دسامبر 1956 به ساحل کوبا میرسند. به علت خشونتی که از آن برخوردار است، به سرعت معروفیت مییابد! یکی از چریکهای ستون او، که هنوز یک نوجوان است، و مقدار اندکی مواد غذایی دزدیده است، بلافاصله و بدون هیچ گونه محاکمهای تیرباران میشود! این «هوادارثابتقدم اقتدار گرایی!» - آن گونه که همرزم سابق وی از بولیوی: [Régis Debray] رگیس دبری ( Loués soient no Seigneurs، پاریس 1996) او را نامیده است - که در همان زمان برای تحقق یک انقلاب کمونیستی تلاش میکند، با چندین نفر از فرماندهان واقعاً دموکرات کوبایی برخورد پیدا میکند.
گِوارا در پاییز 1958 جبهۀ دومی در دشتهای لاس ویلاس [Las Villas] در مرکز جزیره به وجود میآورد. او هنگامی که در سانتاکلارا به یک قطار حامل نیروهای کمکی که از طرف باتیستا اعزام شده بود، حمله میکند، پیروز درخشانی به دست میآورد. سربازان از جنگیدن خودداری کرده، میگریزند. چهگوارا پس از این پیروزی جایگاه «مدعی و خواهان» را به خود اختصاص داده، در مورد درخواستهای عفو و بخشش اتخاذ تصمیم میکند! به هر صورت زندان «لاکابانا» که گوارا محل کار خود را در آنجا قرار داده است، به صحنۀ شمار زیادی از اعدامها، به خصوص اعدام همرزمان سابق، که دموکرات باقی ماندند، تبدیل میشود!
چهگوارا به عنوان وزیر صنایع و رئیس بانک مرکزی از این امکان برخوردار است که دکترین سیاسی را به کار گیرد و الگوی شوروی را در کوبا پیاده کند! او پول را تحقیر میکند، اما در محلههای ثروتمندان هاوانا زندگی میکند! وزیر اقتصاد است، اما هیچ اطلاعی از اساسیترین واژههای اقتصادی ندارد! بدین ترتیب در نهایت بانک مرکزی را به ویرانی میکشاند! برقراری یکشنبههای کار داوطلبانه - پیامدی از ستایش او نسبت به اتحاد شوروی و چین - برای او سادهتر است! انقلاب فرهنگی از چهگوارا تمجید خواهد کرد! «رگیس دبری خاطرنشان میسازد که: او، نه فیدل، در 1960 نخستین اردوگاه کار در جهت بهسازی را (ما آنرا «کار اجباری» مینامیم) که در شبه جزیره گواناها احداث شد، ابداع کرد!»
به تعبیر رگیس دبری، این پروردۀ مکتب ترور در وصیتنامۀ خود به ستایش از «تنفر مؤثر، که انسان را به یک ماشین کشتار کارآمد، قوی، گزینشگر و بیرحم تبدیل میکند، میپردازد!» این فرقهگرای متعصب، که در ستایش از لنین پسر خود را ولادیمیر مینامد، ادعا میکند که: «من نمیتوانم با کسی دوست باشم که با عقاید من موافق نباشد!» چِه (آنگونه که آرژانتینیها در بین خودشان او را مینامند) جزمی، بیاحساس و ناشکیبا، از خلق و خوی کاملاً متفاوتی از کوباییهای گشادهرو و صمیمی و بامحبت برخوردار است! چهگوارا در این جزیره در مسئولیت تشکل دادن به جوانان در سازمانهایی که ستایشگر آیین انسان جدید هستند، سهیم است!
چهگوارا که آرزوی صدور برداشت کوبایی از انقلاب او را به جلو میراند، و احساس کلی ضد آمریکایی او را کور کرده بود؛ با شعار: «دو، سه، و یا تعداد بیشتری ویتنام به وجود آورید!» (ماه مه 1967) جنگهای پارتیزانی در سراسر جهان را تبلیغ میکرد! او قبل از آنکه به کنگو برود در 1963 در الجزیره و چندی بعد در دارالسلام تانزانیا به سر میبرد. در آنجا با مارکسیستی به نام دزیره کابیلا [Desire Kabila]، که امروز بر زئیر حکومت میکند و از کشتار جمعی مردم غیر نظامی واهمهای ندارد، آشنا میشود! [توضیح: از سال 2001 که دزیره کابیلا ترور شد، پسرش ژوزف رئیس جمهور این کشور است.]
کاسترو به دلایل تاکتیکی از وجود چهگوارا بهره میبرد. زمانی که شکاف بین آنها پدید میآید، چهگوارا به بولیوی میرود. او در آنجا میکوشد، بدون توجه به سیاست حزب کمونیست بولیوی به نظریۀ ایجاد جنگهای پارتیزانی واقعیت بخشد! او از حمایت مردم روستانشین، که هیچ یک از آنها به اردوی سیار او نمیپیوندند، برخوردار نمیشود! او در هشتم اکتبر 1967 در حالی که به انزوا کشانده شده، به محاصره درآمده است، اسیر شد. روز بعد او اعدام میشود...
برگرفته از « کتاب سیاه کمونیسم »
11:50 Permalink | Comments (1) | Email this
02/21/2007
بررسی طنزآمیز مکاتب بشری!
سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه میدارید. دیگری را به همسایۀ خود می دهید! کمونیسم : دو گاو دارید. دولت هر دوی آنها را میگیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند! فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت میدهید. دولت آن را به شما میفروشد! کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هر دوی آنها را میدوشید. شیرها را بر زمین میریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند! نازیسم : دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی میکند و هر دو گاو را می گیرد! آنارشیسم : دو گاو دارید. گاوها شما را میکشند و همدیگر را می دوشند! سادیسم : دو گاو دارید. به هر دوی آنها تیراندازی میکنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید! آپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید میدهید ولی گاو سفید را نمی دوشید! دولت مرفه : دو گاو دارید. آنها را میدوشید بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنوشند! بوروکراسی : دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر میکنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید! سازمان ملل : دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو میکند! آمریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو میکنند! نیوزلند رأی ممتنع می دهد! ایده آلیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. همسر شما آنها را می دوشد! رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. اما هنوز خودتان آنها را می دوشید! متحجریسم : دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید! فمینیسم : دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید! پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید. از هرکدام شیر بدوشید فرقی نمی کند! لیبرالیسم : دو گاو دارید. آنها را نمیدوشید چون آزادیشان محدود می شود! دموکراسی مطلق : دو گاو دارید. از همسایه ها رأی میگیرید که آنها را بدوشید یا نه! سکولاریسم : دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست!
به نقل از وبلاگ «century 21»
11:45 Permalink | Comments (0) | Email this

